قفس گشوده

قفس گشودی ام و اختیار بخشیدی / همین که از قفست پر زدم زمین خوردم

۱-     توی اتوبوس نشسته ایم.داریم می رویم شمال.دو ساعتی از شروع سفر گذشته که کمک راننده سی دی فیلم را داخل دستگاه می گذارد.نیم ساعتی تبلیغات و بعد فیلم شروع می شود.از همان اولش معلوم است با چه فیلمی سرو کار داریم.هر چه سعی می کنی چشم بدوزی به مناظر کنار جاده و توجهی به فیلم نکنی،صدایش نمی گذارد.همه محکومیم که بشنویم و بفهمیم داستان نداشته ی فیلم چیست.همسفرم با چشمهای گشاد شده می پرسد:واقعا این فیلم ها رو تو سینما نشون می دن؟

۲-     دوستم با دختر هشت ساله اش رفته سینما.قرار است بعد از فیلم همدیگر را ببینیم.زودتر می رسم.دوستم دارد جلوی سینما قدم می زند.می گوید آنقدر فیلم بی سروته و بی معنایی بوده که نتوانسته تحمل کند و آمده بیرون.دخترش مانده بود چون از جواد رضویان و اداهایش خنده اش

می گرفت!

۳-     همه اش هشت ماه ایران نبودم.اما بازار فیلم چنان تکانی خورده که انگار سال ها گذشته.بدبختی،تکانش هم از نوع مثبت نبوده.مخصوصا بازاری که به اش می گویند شبکه خانگی یا فیلم های سوپری پر شده از فیلم هایی که در واقع فقط یک سری تصویرهای با ربط و بی ربطند از دلقک بازی و شلنگ تخته انداختن و فحش و فضیحت بار هم کردن بازیگرها.تصویرهایی که گاهی تحمل حتی چند دقیقه شان اعصاب فولادین می خواهد.

۴-     یک منتقد سینما گفته بود شاید مردم بس که مشکلات اقتصادی و اجتماعی و سیاسی دارند از جدیت گریزان شده اند و مسخره بازی های این فیلم ها شده مسکنی برای دردهایشان.شاید.

 ۵- این پست با بقیه وبلاگ بالکل فرق داره.می دونم.دیدم همه اش دارم از حال و احوالم خبر می دم!گفتم یه بار هم یک کمی از تفکرات اندکی جدی ام بنویسم خدای نکرده فکر نکنید بلد نیستم فکر کنم و همه اش دارم آه و ناله می کنم!هر چند انگار این یکی هم آه و ناله شد.فقط جنسش با قبلیا فرق داره:)

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت22:27توسط قفس گشوده | |