تبليغاتX
قفس گشوده


















قفس گشوده

قفس گشودی ام و اختیار بخشیدی / همین که از قفست پر زدم زمین خوردم

روزهایی هستند که احساس می کنم توانم تحلیل رفته.جسمی و روحی. خسته ام. دلم از این همه جا به جایی،بالا و پایین شدن،از این همه تنوع... به هم می خورد.حالا جالب اینجاست که من کلا آدم تنوع طلبی ام،از یک جا نشستن،از کار تکراری کردن و حتی گاهی از خانه تکراری هم زود خسته می شوم.اما همین آدم تنوع طلب ورجه وورجه کن،مثل همه ی آدم های نرمال،آن ته ته دلش نیاز دارد به ثبات،به آرامش،به این که بالاخره یک روزی یک جایی آرام بگیرد،بساطش را پهن کند و پاهایش را دراز و همانجا خانه اش شود.شاید برای همیشه.روزگاری بود که فکر می کردم رسیده ام به آن ثبات و آرامش.نشد.نرسیدم.یا رسیدم و از دست دادمش.به هر حال حالا باز خسته ام،باز دلم خانه ی خودم را می خواهد،زندگی خودم،اتاق خودم،آشپزخانه خودم، جایی که مجبور نباشم با کسی به اسم همخانه شریکش شوم،جایی که وسایلش مال صاحبخانه نباشد و تک تکشان را خودم خریده باشم با وسواس، باست کردن رنگ ها و طرح ها و شکل ها، همه شان را خودم با عشق خریده باشم.هرچند یک بار این کار را کرده ام و همچنان مصرانه فکر می کنم دیگر با همان اندازه عشق و انگیزه و وسواس وسیله خانه نخواهم خرید اما... به نصف آن مقدار هم قانعم اگر دست دهد.

تازه غیر از اینها از قوی بودن هم خسته ام.دلم می خواهد کمی ضعیف شوم،کمی لوس،کمی گریه ئو،کمی نق نقو،دلم می خواهد بعد از این همه که شانه ی گریه های دیگران بودم،کسی شانه ی گریه ی من باشد تا دیگر همخانه ام نگوید چرا تو اصلا گریه نمی کنی؟حالا که مریضی گریه کن،من یادم نمیاد گریه ات رو دیده باشم،گریه چیز خوبیه.همخانه! می دانم گریه خیلی چیز خوبی است،به شرط آن که ماه ها و سال ها خودت را مجبور نکرده باشی به قوی بودن،خودت را تمرین نداده باشی به گریه نکردن،به صبر کردن،به آرمش داشتن حداقل در ظاهر.گریه خیلی چیز خوبی است،یک زمانی آرزو داشتم کمتر گریه کنم،از بس گریه ئو بودم!حالا اما... از قوی بودن، از گریه نکردن خسته ام.

- خیلی خسته ام.

- احتمالا دیگر نمی نویسم،حداقل اینجا.شاید جای دیگری،نام دیگری شاید هم کلا هیچ جا.

- گفتم خسته ام اما نگفتم ناامیدم.هنوز هم خدا حواسش به من هست و هنوز هم نگذاشته بی امید شوم.

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت21:40توسط قفس گشوده | |

بعد مدت ها آمدم که بنویسم اینجا تعطیل است، چون انگار من آدم نوشتن نیستم،چون با این که هر اتفاقی می افتد سریع در ذهنم به شکل کلمات در می آید اما تایپ شدنشان می افتد به وقت گل نی.این شد که فکر کردم نه خودمو معطل کنم نه همین یکی دو تا - به قول مهدی به فتح میم- طرفدارانم را!

اما از آنجایی که آدم هی تغییر می کند،آن هم آدم تنوع طلبی مثل من،گفتم خوب چه کاریه.حالا اینجا هست،منم هستم،شاید یه روزی بالاخره اون کلمات داخل مغزم فشار اوردن و مجبورم کردن که بنویسم،اونوقت چه خاکی به سر کنم بدون حتی یه صفحه ای که برای خودم باشه و بتونم با خیال راحت بنویسم و حداقل دو نفر هم بخونن و دلم خوش باشه که تراوشات گهربار مغزم خیلی هم حروم نشدن و دو نفر ازشون مستفیذ شدن!

معلومه ننوشتن روم تاثیر منفی گذاشته،نه؟همینجوری مثل گرسنه ها دارم کلمات را می خورم بدون این که مواظب طرز نگارشم باشم.

پس فعلا اینجا هست و من هم که هستم تا ببینیم چه می شود.مدت هاست می خواهم زوایای مثبت و منفی مالزی رو از دید خودم بنویسم،اما امان از همون حوصله. االان اینو اینجا نوشتم که خجالت بکشم و به زودی بنویسمش! ولی فعلا یه متنی رو که قبلا نوشته بودم و پست نکرده بودم می ذارم.تا بعد.


حتی اگر اعتقادی به پیش فرض ها، کلیشه ها یا حکم های کلی یا به قول خارجی های خدا نشناس،استریو تایپ ها نداشته باشی،که من هم ندارم، گاهی اتفاقاتی می افتد که  درست بودنشان را به رخ می کشند،یعنی حتی اگر اثبات هم نشوند،باز یک جورهایی وقتی می شنوی یا می خوانی شان نمی توانی در مقابلش موضع بگیری بس که خودت و اطرافیانت نمونه و مثال دیده اید از آن مورد. حداقل دو موردش برای من اثبات شده.این که می گویم اثبات شده هم البته از آن حرف هاست ها! خب یعنی این که خودم و حداقل چند نفر از اطرافیانم این موضوع برایشان پیش آمده و خوب کثرت نمونه،اثبات موضوع می کند!!! خودم الان این قانون فلسفی را با همین کلمات کشف کردم به جان خودم!!!

یکی اش این است که می گویند: "بعضی خاک ها دامنگیرند" .چند سالی است که من این موضوع را پذیرفته ام و حتی می توانم بگویم برایم اثبات شده .مورد من هم لبنان است.هر کس مرا می شناسد میزان ارادت و عشق و علاقه مرا به این کشور می داند.خب بعضی ها هم می گفتند تو چون کشور دیگری را ندیده ای_ البته چندین سال پیش که ندیده بودم واقعا - همان یک کشور به نظرت خیلی خوب و زیبا ودوست داشتنی آمده.من هم مخالفتی نمی کردم.در واقع آی هد نو آی دیا!(خب چیه خیر سرمون خارجیم یه کمی هم از خودمون خارجی در کنیم نگن فارسیش تقویت شده به جای خارجیش:* والا!) 

اما بعدا که هم خودم چند جای دیگر را دیدم و هم از چندین دوست و آشنای لبنان دیده و جاهای دیگر را هم دیده،پرسیدم، متوجه شدم قضیه این کشور فرق می کند.باور کنید از هر کس پرسیدم می گفت لبنان فرق دارد،آدم دلش برایش تنگ می شود،دلت می خواهد خیلی زود برگردی و دوباره ببینی اش و ..... 

خلاصه که حداقل برای خودم اثبات شد که من این کشور را دوست دارم و برای دوباره دیدنش و حتی برای زندگی کردن در آن جا بال بال می زنم،نه فقط به خاطر زیبایی های طبیعی بسیارش،نه فقط به خاطر آب و هوای بهشتی اش،نه فقط به خاطر مردم زیبارو و مهربانش و نه فقط به خاطر همه ی خاطره های خوبی که از زندگی در آن جا دارم،من لبنان را عاشقانه دوست دارم چون خاکش دامنگیر است.شما تجربه نکرده اید؟

+نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت0:43توسط قفس گشوده | |

حوصله ندارممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

+نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت2:0توسط قفس گشوده | |

1_ قرار بوده ساعت چهار،پنج بعد از ظهر بروند سر قرار،من هم که کارم بیشتر طول می کشید دیرتر بروم. اما نزدیک ساعت هفت زنگ می زنند که تازه راه افتاده ایم،من هم همان موقع ها توی ایستگاه متروی نزدیکشان هستم،می آیند دنبالم که با هم برویم.

می گویم چقدر دیر.مگر قرار نبود زودتر بروید،الان آن بنده خدا چند ساعت است منتظر شماست. زن می گوید:من مثل همیشه شب پای اینترنت بودم، دیر خوابیدم،تا بیدار شوم،تا ناهار بخوریم،بعدش تا لباس بپوشم،تا آرایش کنم،تا لباس پسرک را اتو کنم و تا... 

مرد می پرد وسط حرفش که:من هم سرما خورده ام،حال نداشتم،زیاد خوابیدم،تقصیر من هم شد....

2_ زن در کامنتی برای دختری که دلش می خواهد ازدواج کند اما به خاطر بیماری ام اس،هیچ کس حاضر نیست همراهش شود،نوشته: حق داری،بیشتر مواقع اینطوری است،اما نه همیشه.من هم به هر خواستگاری می گفتم ام اس دارم،سریع غیب می شد،اما وقتش که شد،به مردی گفتم ام اس دارم،گفت از کجا معلوم من تا همیشه سلامتی داشته باشم؟گفتم شاید احساساتی شده،گذاشتم همه ی مشکلاتم را ببیند،قدم های لرزانم را،پاهایم را که در هم می پیچند موقع راه رفتن،انرژی رو به زوالم را،همه را دید و ماند و ....

 این دو تا اتفاق،که اولی خیلی ساده به نظر می رسد و دومی خیلی پیچیده و سخت،هر دو برایم آنقدر ارزشمند و دلنشینند که امیدوارم می کنند که هنوز در بعضی مردها وجدان وجود دارد،و عشق واقعی هست،و همه ی مردها خودخواه نیستند.حتی اگر همین دو مورد را دیده باشم در صدها مردی که می شناسم،باز هم برایم نقطه ی امید است.امیر و حسام ممنونم که این دو روز مرا ساختید با دل عاشق و روح بزرگتان.

پی نوشت:اگر وجدان و فداکاری را در مرد شماره 1  متوجه نمی شوید و فکر می کنید این مرد کاری طبیعی و بدیهی کرده،مردها را خوب نمی شناسید،مخصوصا مردهای ایرانی را.اگر خواستید بگویید تا برایتان خاطره و تجربه ردیف کنم در اثبات این که چنین رفتاری،از مرد ایرانی جزو استثنائات است،این که تقصیر را نه تنها گردن همسرش نیندازد بلکه خودش را هم شریک تقصیر جا بزند(طبیعتا  دیر کردن، گناه و اشتباه بزرگی نیست که تقصیر کی بودنش مهم باشد،برای من مهم نفس رفتار مرد بود).با عرض معذرت از مردهایی که در این دو روزه فهمیده ام  وجود دارند،مثل موارد ذکر شده!

+نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت0:10توسط قفس گشوده | |

عصر یکشنبه ی تعطیل باشد و فردا هفت صبح به وقت مالزی،عید باشد و  تو تنها ساعت ها پای لپ تاب نشسته باشی و دور و بری هایت رفته باشند مهمانی و خرید و گردش و حتی یک تعارف خشک و خالی هم نزده باشند به تو برای همراهی،چه می دانم،لابد دلیل کافی برای دوست داشتنم و یا حتی خوش آمدنشان از من ندارند... به هر حال همه این ها را گفتم که بگویم همه ی اینها هم که باشد،و حتی بدتر از اینها،همیشه یکی بوده که گاه و بیگاه یادم انداخته همین گوشه کنارها حواسش بهم هست،مواظبم است و هوایم را دارد.همین که می توانم از تنهایی هایم لذت ببرم،همین که می دانم حتی در این تنهایی هم دل هایی هستند که واقعا به یادمند حتی اگر کنارم نباشند یا چند ماه به چند ماه زنگ نزنند اما می دانم که هستند و از ته دلشان دوستم دارند، از نشانه های محبتی است که او به من دارد.

این عید هم دارد می آید و من حتی آن قدر خوشحال نیستم که به زبانم بیاید بگویم سال نو مبارک! چنان درد احاطه مان کرده که مجال نفس کشیدن بهمان نمی دهد.با این حال با دلی که مملو است از اندوه،شوق،عشق و دلتنگی برای وطن زخمی ام و مردم درد کشیده اش،در تنها لحظه ای از عید که برایم لذت بخش است،یعنی در لحظه خواندن دعای تحویل سال،برای همه مان آرزوی آزادی،شادی و سلامتی می کنم.

من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را
وقتی از برگی می ریزد
وصدای سرفه ی روشنی از پشت درخت
عطسه ی آب
از هر رخنه ی سنگ
چک چک چلچله از سقف بهار
و صدای صاف باز و بسته شدن 
پنجره ی تنهایی
و صدای پاک پوست انداختن مبهم عشق
....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت18:46توسط قفس گشوده | |

به دلایل شخصی این پست را حذف کردم.اما لینک آهنگ رو می ذارم باشه.خیلی دوستش دارم .شاید کسی مثل من این آهنگ حرف دلش باشه.

http://www.backupflow.com/g.htm?id=55258

نگار معذرت می خوام که کامنت تو هم حذف شد.ولی می خوام بهت بگم:اینطوری نیست.شاید تو قراره عشقی داشته باشی که الزاما همراه درد و رنج نباشه،پس به معطل شدنش می ارزه!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت14:34توسط قفس گشوده | |

من دلخوشی های زیادی دارم.دلخوشی هایی که گاهی از شدت ذوق داشتنشان اشک به چشمم می آید. اما این دلخوشی های من خیلی کوچکند و خیلی ساده.

وقتی موقع خواب، خودم را پرت می کنم روی بالش بزرگ و گرم و نرم دوست داشتنی ام! 

وقتی که در خانه تنها هستم و خانه تمیز و مرتب است و من چای یا نسکافه یا هات چاکلتم را توی لیوان سفید دوست داشتنی ام که زیرش طرح یک لبخند دارد، می ریزم،روی مبل کنار در بالکن لم می دهم و به صدای سکوت خانه گوش می دهم.

وقتی که دیگر نمی خواهم سکوت باشد و یک موسیقی را با صدای خیلی بلند گوش می دهم و با صدای خیلی بلندتر با خواننده فریاد می کشم!

وقتی شب روی ملافه  آبی و بنفش و صورتی ام دراز می کشم،چراغ مطالعه ی بالای سرم را روشن می کنم و کتاب رمان انگلیسی ام را دستم می گیرم و می خوانم و زور می زنم که حداقل ده درصدش را بفهمم!

وقتی کسی از من می پرسد برنامه ات چیست و من می گویم همیشه آزادم!

وقتی یک گزارش یا ویراستاری یک متن را تمام می کنم

وقتی که پول کاری که انجام داده ام را می گیرم

وقتی همینجوری الکی حس خوبی دارم و منتظر خبر خوشی هستم(مثل امروز که البته با این حال خوشم انقدر توی فضا سیر و سلوک کردم که امتحان فردا را به باد فنا دادم و فردا به امید خدا حال خوشم بهتر هم خواهد شد!)

وقتی هر چه می خواهم می پوشم،هر چه می خواهم می خورم،هر جا بخواهم می روم و هر کار بخواهم می کنم

و در نهایت وقتی آزادم....

اینها همه دلخوشی های زندگی منند.دلخوشی هایی که مدام به خودم یادآوریشان می کنم.موهبت هایی که شاید برای خیلی ها بدیهی باشد و اصلا به چشم نیاید اما من خوشحالم و شاکرم که دارمشان و هر کدامشان به من انگیزه زندگی می دهند.

پی نوشت:بالاخره یک وسوسه چند ساله را عملی کردم و حالا با کله ای که چون یک سطح ناصاف!صیقلی است دارم برای شما می نویسم! بله من قفس گشوده هستم یک کچل :)  یعنی الان دارم از این شجاعت و حماقت توامان خودم لذت وافری می برم :)))))))

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت1:17توسط قفس گشوده | |

می نشینم آه می کشم،راه می روم آه می کشم،درس می خوانم آه می کشم،چت می کنم آه می کشم،ساکتم آه می کشم،حرف می زنم آه می کشم...... این آه های از ته دلم تمام نمی شوند،هیچ وقت.می دانم.منتظر نیستم زمانی برسد که تمام شوند. فقط کاش عمقشان کمتر شود،کاش کمتر قلبم را و گلویم را فشار دهند،کاش بگذارند کمی راحت تر نفس بکشم.... کاش این همه کاش در دلم نبود،کاش مطمئن نبودم این کاش ها تا روزی که زنده ام بر وجودم سنگینی می کنند،....

خودم خواستم،حقم است،مسئولیتش را هم می پذیرم که بر علم روانشناسی خدشه ای وارد نشود،اما....چه می دانستم این همه کاش تا همیشه بر دلم می ماند،چه می دانستم.....

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت20:53توسط قفس گشوده | |

http://www.youtube.com/watch?v=1b6Lat0MIFY&feature=player_embedded


همراه شو عزیز/تنها نمان به درد

کاش بتونید این لینک رو ببینید/همدلی انسان ها خیلی زیباست

دلم غم دارد/گلویم بغض/چشمانم اشک/کاش می توانستم کاری بکنم

+نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت15:25توسط قفس گشوده | |

پدر و مادرم برای مدتی طولانی خارج از کشور بودند و من و خواهرم را سپرده بودند به مادربزرگ.و من قند توی دلم آب می شد از احساس آزادی و رهایی! از این که بی توجه به دل لرزان و چشم های نگران مامان بزرگ می توانم تا دیروقت بیرون باشم،چون او هیچ وقت مثل بابا شرط برگشتن به خانه تا یک ساعت بعد از غروب را نمی گذاشت و یا مثل بابا در جواب اعتراض های همیشگی من،وقتی دیگر در استدلال کم می آورد نمی گفت:همین که هست،اینجا خونه ی منه،تا توی خونه ی منی باید مقرراتش رو رعایت کنی!

هر چند هر وقت دیر می آمدم،خوب می فهمیدم چه کشیده از نگرانی.اما نوجوان بودم و عاصی و رها شده و قفس گشوده!.....

کلاس فیلمنامه نویسی،ساعت پنج عصر شروع می شد تا نه شب.آن هم در زمستان که ساعت پنج،دیگر هوا تاریک شده بود.کلاس جایی اطراف میدان فاطمی بود و من ناآشنا با آن منطقه.هر شب ساعت نه که کلاس تمام می شد.یک ساعتی طول می کشید تا من گیج و گم بفهمم کجا هستم و کجا باید بروم و چطور باید بروم و بالاخره راه را پیدا کنم و آن وقت شب در یک کوچه ی خلوت در صف تاکسی که فقط از مردها تشکیل شده بود  بایستم تا بالاخره یک تاکسی برسد و جایی هم نصیب من شود؛ و این گم شدن و گشتن و ساعت ده شب به خانه رسیدن هر هفته تکرار می شد- این خصوصیتم را هنوز هم دارم،در پیدا کردن مکان ها خیلی افتضاحم،مخصوصا وقتی شب باشد!- و من مغرور و خوشحال از آزادیم و احساس قدرتمند بودنم،اصلا به رویم نمی آوردم که ته دلم از ترس خالی می شود تا برسم خانه و هر بار به خودم فحش می دهم که مگر مجبوری؟

البته که مجبور بودم.مگر می توانستم از آن همه احساس رهایی و آزادی بگذرم و از شرایطی که داشتم استفاده نکنم؟ مگر من دانشجوی ترم اول روزنامه نگاری با آن سر پر سودا و آن همه  انرژی و انگیزه برای یاد گرفتن همه چیز مخصوصا هر چیز مربوط به ادبیات و سینما و روزنامه نگاری،می توانستم آن موقعیت استثنایی را از دست بدهم و نروم دنبال یاد گرفتن یکی از صدها علم و هنری که می خواستم بلد باشم؟

و تازه آن حس های خوب دلایل دیگری هم داشت.این که در کلاس،فرهاد توحیدی - فیلمنامه نویس حرفه ای و پرکار این روزها- آن همه تشویقم می کرد که جوان ترین شاگرد آن کلاسم و خوب می نویسم و به جزئیات اهمیت می دهم و ...  این که یک بار آتنه فقیه نصیری که همکلاسم بود گلویش گرفت و به سرفه افتاد و ته مانده چایی من را خورد و من چقدر کیف کردم که یک بازیگر معروف ته چایم را خورده!(بچه بودم دیگر،خرده نگیرید)  ... این که هر هفته قبل کلاس کلی با یک تکه از مویم ور می رفتم که اگر این شکلی از زیر روسری بیاید بیرون قشنگ تر است یا آن شکلی و آخرش هم کلا بیرون نمی آمد!... این که هر هفته یک رژ لب کمرنگ می گذاشتم توی کیفم و در کلاس سه ساعته،هر یک ساعت می رفتم بیرون و تجدید رژ می کردم! هر چند بلافاصله هم دستمالی رویش می کشیدم که مبادا تابلو باشد و اصولا انگار نه انگار که رژ زده ام!....

همه آن سه ساعت در هفته ای که کلا سه ماه طول کشید، برای یک قفس گشوده ی ۱۹ ساله که چند سالی بود مبارزه اش را برای زندگی کردن به شیوه خودش شروع کرده بود، یک پله ی بلند به سوی آرزوهایش بود،هر چند که سال ها طول کشید تا بتواند بخشی از زندگی اش را به شیوه خودش بسازد، اما.... خوب دورانی بود،خوب.

حتی حالا با یادآوری آن روزها قلبم تندتر می زند و خون به صورتم می دود از هجوم خاطره ی آن همه امید، انرژی، انگیزه و آرزو.و البته این حرف تکراری که باورم نمی شود این همه سال از آن روزها گذشته،باورم نمی شود که سالهاست دیگر نوزده ساله نیستم.واقعیتش این است که احساسم هم در این مورد همراهی نمی کند.احساسم می گوید حداکثر چهار پنج سالی گذشته از آن روزها... امروز    هم خانه ایم به آن یکی می گفت:درون این قفس گشوده هنوز نوجوان است! می بینید؟ بقیه هم تایید می کنند که از روزهای نوزده سالگیم خیلی نگذشته....

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت1:4توسط قفس گشوده | |